![]() |
![]() |
|
| کوریه چشم حسود |
|
پروانه ی من در تاری افتاده که عنکبوتش سیر است...
نه می تواند پرواز کند...نه بمیرد...!!! پروانه ی من کجایی...؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 تیر1387ساعت 23:19 توسط تهمینه |
|
|
نخستین بار گفتمش کز کجایی
بگفت از دار ملک آشنایی بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند بگفت اندوه خرند و جان فروشند بگفتا جان فروشی در ادب نیست بگفت از عشق بازان این عجب نیست بگفت از دل شدی عاشق بدین سان بگفت از دل تو می گیری من از جان بگفتا گر خرامد در سرایت بگفت اندازم این سر زیر پایش بگفتا بینیش هر شب چو مهتاب بگفت آری چو خواب آید...کجا خواب؟؟؟ بگفتا گر کند چشم تو را ریش بگفت آن چشم دیگر دارمش پیش بگفت از عشق کارت سخت زار است بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است بگفت آسوده شو کاین کار خام است بگفت آسودگی بر ما حرام است بگفت گر من کنم در وی نگاهی بگفت آفاق را سوزم به آهی...!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 14:27 توسط تهمینه |
|
|
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه
دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید... سیب را دست تو دید... غضب الود به من کرد نگاه... سیب گاز خورده از دست تو ارام افتاد...! و تو رفتی و هنوز سال هاست که در گوش من ارام ارام... خش خش گام تو تکرار کنان می دهد ازارم... و من اندیشه کنان غرق این پندارم... که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت...!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 11:17 توسط تهمینه |
|
|
می نویسم...آری من می نویسم
تا تو باور کنی چقدر دوست دارم... عشق را معنا می کنم... تا تو بفهمی معنای عشق من تویی... من زندگی می کنم... تا تو بدانی برای تو زنده ام...
ای تمام زندگی ام...! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 23:44 توسط تهمینه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 20:16 توسط تهمینه |
|
|
تا شما خانه تان سمت شمال است عزیز
قبله ی دهکده مان سمت شمال است عزیز پنجره بین من و توست مرا بوسه بزن بوسه از ان طزف شیشه حلال است عزیز! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 0:12 توسط تهمینه |
|
|
من به تنهایی یک چلچله در کنج قفس...
بند بند وجودم همه در حسرت یک پرواز است... من به پرواز نمی اندیشم...!!! به تو می اندیشم... که تو زیباتر از اندیشه ی یک پروازی...!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 17:25 توسط تهمینه |
|
|
امروز باز این من بودم که در ضربان یک لحظه دیدنت ایستادم...
و در اتش غرور سرخی نگاهت سوختم و تو مثل هر بار دیگر اضطراب ندیدن را در چشمان بی قرارم دیدی!!! حسرت رفتنت را از سکوت نگاهم شنیدی و رفتی... اینبار تلختر از هر بار...می دانی؟!! اتش نگاهت هنوز دیدگانم را می سوزاند و اشک مرهمی نیست بر اتش دل! با این همه به این دل خوش می کنم که عطر ابی نفس هایت در میان خالی اندوهناک این شهر پراکنده است...ای معنی باران!!! چگونه التماست کنم که بمانی و حجم انبوه تنهایی ام را سیراب کنی؟! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 20:32 توسط تهمینه |
|
|
شب اشیان شب زده...
چکاوک شکسته پر رسیده ام به نا کجا مرا به خانه ام ببر... کسی به یاد عشق نیست...کسی به فکر ما شدن نیست...! از ان تبار خودشکن تو مانده ای و بغض من...! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 19:40 توسط تهمینه |
|
|
سلام
توی این مدت انقدر مشکل و بدبختی داشتم که اصلا وبلاگم یادم رفته بود... دلم واسه وبلاگم یه ذره شده بود!!! دیروز تولدت بود ولی نتونستیم پیش هم باشیم!!!
دیروز خیلی دعا کردم که بارون بیاد ولی...آخه تو بارونو خیلی دوس داری! از رنگه فونتم خسته شدم واسه همینم عوضش کردم...دنیا زرد خدمت رسیدم که یه عرض ادبی کرده باشم...حالا من اپ نکردم خوب نبود شما یه نظر بذارید که حداقل وقتی میام یه کم خوشحال بشم موفق باشید...بای |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 20:21 توسط تهمینه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 دی1386ساعت 16:25 توسط تهمینه |
|
|
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن در این دنیا که حتی ابر نمیگرید به حال ما همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 دی1386ساعت 21:51 توسط تهمینه |
|
|
نگو بار گران بودیم و رفتیم
نگو نا مهربان بودیم و رفتیم نگو اینها دلیل محکمی نیست بگو با دیگران بودیم و رفتیم...! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 آذر1386ساعت 19:2 توسط تهمینه |
|
|
سوار بر اسب تیر خورده ی مراد
در جاده ای پر از خار و خس به سوی تویی می آیم که خیانت را از رو برده ایی...!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 16:3 توسط تهمینه |
|
|
دگر شب ها با خیال راحت و دلی ارام به خواب می روم
درست مثل کودکی هفت روزه... پاک و ارام... امان...! امان از شب هایی که با یاد تو به خواب هزاران ستاره اشفته میروم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 آبان1386ساعت 18:47 توسط تهمینه |
|
|
طبیبان بر سر بالین من اهسته می گفتند:
که امشب تا سحر این عاشق دلخسته می میرد ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد... چه سنگین می رود این مرده از بس ارزو دارد...!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 آبان1386ساعت 21:58 توسط تهمینه |
|
|
دل از این جهان برگرفتم...دریغ
هنوزم به جان اتش عشق اوست در این واپسین لحظه ی زندگی هنوزم در این سینه یک ارزوست!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 مهر1386ساعت 15:47 توسط تهمینه |
|
|
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد بسازم خنجری نیشش ز پولاد زنم بر دیده تا دل گردد ازاد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 17:24 توسط تهمینه |
|
|
در کلاس محبت پشت نیمکت های صمیمیت
درس عشق و دوستی و یکی شدن را اغاز کردیم... حال به اخرین درسش رسیدیم درسی که خوبست تو هم ان را بدانی...عشق باید ورزید به همسفر زندگی و باید ماندگار بود در قلب یاران... پس ای دوست... ای مهربان... ای همسفر... به یاد تو خواهم بود و هیچگاه تو را فراموش نخواهم کرد!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 23:18 توسط تهمینه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 23:32 توسط تهمینه |
|
|
وقتی اولین ترانه را در وصف تو گفتم
تو یک شاخه گل به من دادی... وقتی گفتم دوستت دارم تو دلت را به من هدیه دادی... شاخه گل پژمرد اما ... دلت چه بزرگ بود که موند و عاشقم کرد!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 17:53 توسط تهمینه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 مرداد1386ساعت 14:5 توسط تهمینه |
|
|
می گفتی تویی که با من همزبونی
می گفتی به خدا قدرمو می دونی می گفتی واسه من می مونی همیشه قلب مهربونت بی وفا نمیشه تو چرا دروغ گفتی بی وفا خدا رو قسم دادی رفتی بی خدا دل من به عشق تو داشت جون می گرفت زندگی تلخم داشت سامون می گرفت یکی از دوری تو داره تنها می میره زندگیش اروم اروم داره پایون می گیره بیا نذار بمیره... چه کنم اگه بیای چی برات مونده به جا دل من تو سینه مرد وقتی رفتی بی صدا دیگه هیچی ندارم زیر پاهات بذارم... بیا پیش من بمون هنوز....دوستت...!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 13:59 توسط تهمینه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 14:50 توسط تهمینه |
|
|
با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمی ذاشتم چه سفرها با تو کردم...چه سفرها تو رو بردم دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم دارم از تو می نوسیم که نگی دوستت ندارم از تو که به یک نگاهت زیر و رو شد روزگارم دارم از تو می نویسم... موقع نوشتن و وقت اسم گذاشتن کسی رو جز تو نداشتم... اسمی جز تو نمی ذاشتم... من تمام قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه ی توست با تو من چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم حتی من به ارزوهات تو رو اخر می رسوندم می رسیدی تو...من اما ارزو به دل می موندم هی می خواستم که بگم که بدونی حالمو اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم انقدر رفتم و رفتم که هنوز هم برنگشتم من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه ی توست هرچی شعر عاشقانه ست من برای تو نوشتم به جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 15:15 توسط تهمینه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 تیر1386ساعت 21:38 توسط تهمینه |
|
|
کاش قلبم درد تنهایی نداشت...
چهره ام هرگز پریشانی نداشت... برگ های اخر تقویم عشق... حرفی از یک زور بارانی نداشت...!!! این مطلب خوشکل رو اقا افشین توی نظرات گذاشته منم چون از متنش خوشم اومد گذاشتمش |
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 تیر1386ساعت 20:9 توسط تهمینه |
|
|
چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟!
چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟! پیله ات را بگشا...تو به اندازه ی یک دنیایی...!!! اولین سالگرد دوستیمون مبارک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 21:5 توسط تهمینه |
|
|
گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه میکنم...
گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی است که به ان زندگی میکنم... گاه یک نگاه انچنان سنگین است که چشمانم رهایش نمی کنند... گاه یک عشق انقدر ماندگار است که فراموشش نمیکنم.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 تیر1386ساعت 14:52 توسط تهمینه |
|
|
در مکتب ما رسم فراموشی نیست
در مسلک ما عشق هم اغوشی نیست مهر تو اگر به هستی ما افتد هرگز به سرش خیال خاموشی نیست! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 تیر1386ساعت 0:28 توسط تهمینه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و بالاخره عشق ها میمیرند...
رنگ ها رنگ دگر میگیرند... و فقط خاطره هاست گرچه شیرین و چه تلخ... دست ناخورده به جای می مانند!!! |
|
RSS
|